سالروز ...

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را  چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد  از دست رفیقان  مددی

تا طبیبش به سرآریم و دوایی بکنیم

  
نویسنده : عباس ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥


اولین تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی من

وبلاگ اول من پارسال امروز شروع شد و نُه ماه عمر کرد! می‌خوام آرشیوشو کامل بخونم و درباره‌اش بنویسم، بیشتر برای خودم. اما اگه شما هم نظری دارین می‌تونین بگین! قصد ندارم پاکش کنم و امیدوارم پرشین‌بلاگ هم این کارو نکنه!

 

شروع: گاهی این فکر به سرم می‌زد که یه جایی فکرامو بنویسم. یه جایی که همه ببینن و راجع بهش نظر بدن، شایدم راهنمائی کنن. نه یه جایی مثل دفترچه خاطرات که فقط خودم ببینم! چیزایی مثل این‌که چرا مردم این کارو می‌کنن، چرا اون کارو نمی‌کنن؟ چی ارزش چه کاری رو داره؟ این کار بده یا خوب؟ و غیره! تا این‌که به پیشنهاد دوستی در یک نصفه شب(!) این کارو شروع کردم، هم تابستون سرم گرم می‌شه هم کاری که گاهی می‌خواستم انجام بدم انجام می‌دم یعنی جایی دارم برای حرف‌زدن، هم تنها نیستم و هم ... :D

 

کلیات: در تمام مدت سعی می‌کردم هدفم این باشه که راجع به افکارم بنویسم، و راجع به نوشته‌ام فکر کرده‌باشم یعنی عمیق بنویسم، به‌خصوص دوست داشتم رفتارهای خودم و مردم رو تحلیل و نقد کنم. چیزی که آزارم می‌ده (هرچند شاید بد نباشه واقعاً) اینه که گاهی وبلاگ تبدیل می‌شد به وسیله‌ای برای chat کردن با دیگران(!) به‌هرحال باعث می‌شد حوصله‌ام سر نره زیاد! (شاید اصرارم به دیر update نکردن باعث این می‌شد.)

اولا انتظار داشتم دیگران اولاً خیلی از افکار من شگفت‌زده بشن و  من رو به‌شدت تشویق کنن(!) ثانیاً زیاد حرفایی بشنوم که به‌دردبخور باشه. اما این تصور ابتدایی، زود از بین رفت و حتی متوجه شدم واقعاً خیلی خوب هم نمی‌نویسم!! (برای این‌که توجه کسی جلب بشه باید خوب بنویسی، این‌که اینو "من" نوشتم برای جالب بودنش کافی نیست!)

ضمناً اولا سعی می‌کردم خیلی دقیق بنویسم و تا چیزی رو کامل درک نکردم راجع بهش نظر ندم اما الآن اصرار سابق رو ندارم. هم‌چنین دوست داشتم فقط حرفای خودمو بنویسم اما جدیداً از کتابا و آدمای دیگه هم حرفایی که برام جالبن رو می‌نویسم.

یکی‌دو باری از وبلاگ برای گفتن حرفی که روم نمی‌شد رودررو بگم استفاده کردم، یه بار به دوستم تیکه انداختم، ناراحت شد و دیگه برام کامنت نذاشت :(

وسط کار دو بار اسمشو عوض کردم. بار اول به‌خاطر یه اتفاق ناخوشآیندی بود که برام افتاده‌بود و از «زندگی زیباست!» تغییر دادم به «زندگی بازیست!»، و البته یه کمی هم برای تنوع و غیرمعمولی شدنش این کارو کردم. بعدش خواستم یه بار دیگه از خوشبختی‌ها بنویسم برای همین تغییرش دادم به «خوشبختی‌های ما» اما زیاد انرژی‌ای برام نمونده‌بود دیگه!

 

آثار: از نظر روابطم با دیگران، این کار باعث شد چند دوست رو بیش‌تر بشناسم (بهار و نیما و امید و امین و هدی) و چند تا دوست جدید پیدا کنم (گلی و محمد و نسیم و ایمن). پیدا کردن دوست به‌صورت online خودش موضوع جالبیه! این‌ها به اندازه‌ی دوستای "معمولی" دوستن برام، به‌طوری‌که برای دیدنشون رفتم دانشگاشون تا چند تا دوست قدیمی رو هم ببینم! و یه دوست قدیمی رو هم که خبری ازش نداشتم مجدداً به طرزی خیلی تصادفی کشف کردم (وحید)! و این جالبه که فکر می‌کنم طی این 1 سال بیش از 8 سالی که دوست بودیم شناختمش.

و البته این کار باعث شد که از این‌که مردم بدونن من چه‌جوری فکر می‌کنم کمتر خجالت بکشم (من آدم خجالتی‌ای‌ام) به‌طوری‌که اولا علاقه‌ای نداشتم که همه آشنایانم وبلاگمو بخونن اما کم‌کم که چندتایی کشفش کردن دیدم اشکالی هم نداره...و آدرس جدیده رو برای خیلیا فرستادم. درنتیجه جدیداً کم‌تر خجالتی‌ام!

 

من 56 تا پست داشتم، که با این می‌شه 57 تا!

 

تیر: آغاز، هیجان دنیای جدید، 8 پست در 4 روز! چه شاد و پرانرژی می‌نوشتم! یه کم مطالب بار علمی داشتن، و یه تبلیغ علیه گلدکوئست! لینک‌ها = 6 تا!

مرداد: اکثراً پست‌های کوچک ... و شاد! نمی‌دونم آیا اگه خودم جای خواننده بودم، خوشم می‌اومد بخونمشون و دوباره سر می‌زدم به این وبلاگ یا نه!؟

شهریور: کمبود مطلب!! ماهی یک لینک اضافه می‌شود!

مهر: یه کم مطلب فلسفی، و پاک کردن ایده‌های به ذهن‌رسیده‌ی نادَرعرف!

آبان: یه‌دفه باز نوشتن منظم، به دلیل افسردجی واقعاً؟؟ :( باز کمی فلسفیدن، یه مطلب "واقعی" و تغییر نام! پست‌ها طولانی‌ترند ولی به نظرم کیفیت پائین نیامده! یه چیز نسبتاً طنز و مایکل فری = مایکل اوون!

آذر: چه جالب! گریه‌ی بلند!!

دی: اولین بار، برای کمک به یکی مطلب نوشتم! تبدیل شده‌اند به صحبت راجع به رفتارهای انسان‌ها با یکدیگر مخصوصاً با دوستان، و فعلاً فلسفه و کلی‌نگری فراموش! من زیادی خودمو تحویل می‌گیرم؟؟

بهمن: انبساط لینکستان، تلاش برای یافتن دوستان جدید! از مطالبم زیاد خوشم نمیآد.

اسفند: تو اولین نوشته، جای جای خالی باید نوشت دانشکده! چرا پنهون کردم؟ بی‌انگیزگی، خداحافظی! نوروزتان پیروز!

  
نویسنده : عباس ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٥


سال جديد

می‌روم دل‌مردگی‌ها را ز سر بيرون کنم           گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم!

  
نویسنده : عباس ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤


انگیزه

فرض کنیم امشب که خورشید غروب کرد...بدونیم فردا دیگه طلوع نمی کنه (اگرم طلوع می کنه خيلی از امروز کم فروغ تره!) آدما چی کارا می تونن بکنن؟

1-ناسزاگویی(!) به مغرب زمین و چشمامون و چشم دوختن به مشرق زمین... یه کم هدایت و بعد بالای یه ساختمون 98 طبقه!

2-زندگی بازیست!

3-خریدن یک عدد تلسکوپ و گشتن دنبال یه نور جدید...تو آسمون، رو زمین، شاید تو چیزهای عادی (تکراری)...

4-رفتن به یه سیاره دیگه که خورشیدی داشته باشه پرنورتر و نزدیکتر از خورشید قبلی ... وگرنه تحملش سخته!

 

تا اطلاع ثانوی اینجا چیزی نمی نویسم، شاید دیگه بهتون افتخار هم ندادم! (اطلاع ثانوی ممکنه 98 سال دیگه باشه، و با کسایی که هی می رن و میان حال نمی کنم!)

شاید باید زودتر این کارو می کردم. اینجا رو هر کاریش بکنی(!) یه نماده و یکی گفته آفلاین زندگی زیباتره که نمی شه رو حرفش حرف زد!

  
نویسنده : عباس ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤


آخه چند بار؟ چقدر مبارک؟

من با پتوی نویم غریبه‌م. با ماشین نویمان غریبه‌م. با کتاب‌های نویم غریبه‌م. من با سال 1385 غریبه‌م. من سال 1365 رو می‌خوام.

فکر کنم خوشبختانه هنوز آدم‌های نو برام غریبه نیستن.

 

از تیترهایی خوشم میآد که معنی‌شون با خوندن متن روشن بشه!

  
نویسنده : عباس ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤


 

چون امروز حالم خوبه (به‌قول یکی، better than always) می‌خوام یه ماجرا تعریف کنم! امروز پنج دیقه مونده به کلاس یکی گفت بریم فوتبال که پای آبروی ___ درمیونه! منم که منتظر بهانه بودم برای سر کلاس نرفتن و اینکه نمی‌شد دوستمو (که اسمشو نمی‌دونستم ولی بعداً فهمیدم) ناامید کنم باهاش رفتم. بعد فهمیدم استاد حاضرغایب کرده   

اما نه! ظاهراً استاد لیستو اشتباهی آورده‌بود و نتونسته‌بود این کارو بکنه (و ایشون جلسه‌ی قبل هشدار داده بود که به طور رندُم حاضرغایب می‌کنه. خلاصه کِیفشو بردم دیگه   حالا بماند که با آرنج رفتم تو تیردروازه و 3-2 باختیم و ناخون شست پای راستم ...

 

جمله زشت: وقتی به زیباترین بُعد یک تابلوی بی‌نهایت بُعدی خیره بشی، زیبایی بُعدهای دیگه‌شو فراموش می‌کنی! بَعد از یه مدتی اون بُعد خاص هم برات زشت می‌شه و حتی فراموش می‌کنی که زیبایی تابلو به وجود اَبعاد نامتناهی‌شه!

  
نویسنده : عباس ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤


داره برف ميآد...

قبلنا از یه سری چیزا می‌ترسیدم! مثل سگ، سوسک، تنهایی، تاریکی، کبريت زدن٬ بالارفتن از نردبون بلند٬ تام، اسمشونبر تو شهر موشها، بچه‌دزد، ولدمورت، باسیسلیک، خون‌آشام و ... . الآن بیشتر از یه سری آدما می‌ترسم! آدمای خودخواه، آدمای مریض، آدمایی که می‌تونن برای هیچی به‌راحتی ناراحتم کنن. و از اين‌که ديگران درباره‌م بد فکر کنن هم! شاید برای آدمایی که به فکر خودشون نیستن هم می‌ترسم. جدیداً ترس جای کمتری در زندگی‌ام داره...چون فهمیدم خیلی ترسا الکیه. خوشحالم انسان جزو حیواناتیست که کم‌کم بزرگ می‌شه!

فعلا نمی‌ترسم!

  
نویسنده : عباس ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤


روز يادآوری !؟

امروز برای ما روز متفاوتيه...ا

  
نویسنده : عباس ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٤


مصنوعی

فرض کن تو یه محفظه شیشه‌ای خیلی تنگ گیر کردی که سوراخه و داره از توش آب میاد و ... برات بهاندازهی بیدار بودنت واضحه که تا 5 مین دیگه خفه میشی و میخوای تصمیم بگیری که تو این مدت از اون سیپییو کوچولوت چه جوری استفاده کنی! یعنی به چی فک میکنی؟

به اینکه بالاخره جهان منظمه یا نه؟! یا به جینی و خورشید شکستهات؟ یا به یافتن خانواده توابع جابجاشونده؟ یا به اینکه چه زندگی ناکامی داشتی؟ یا به اینکه چه مرگ پردردی خواهی داشت؟ یا اینکه آیا راهی هست برای فرار؟ فقط 5 سال بیشتر از خدا فرصت میخوای؟ کیا از مرگت ناراحت میشن؟! زندگی زيباست يا مرگ؟ ترم دیگه چیا رو میخوای حذف کنی؟! چرا امروز صبح یه نفرو کوبیدی؟ برای جوانان همسنوسال خودت چه پیغامی داری؟؟!!

 

تا حالا به divaar@Yahoo!.com میل زدین؟ نزنین چون جواب نمیده!!

  
نویسنده : عباس ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤


«علل گرایش به مادی‌گری»

دوست خوبی اين کتابو بهم داد که نوشته مرتضی مطهری است. موضوعش فلسفه است و در مورد ضعف و نارسایی فلسفه غرب (مخصوصا فلسفه مادیگرا) در مقابل فلسقه اسلامی هم چیرهای زیادی نوشته. جالبه. فکر میکنم خوندن از رفتن بالای کوه بهتر باشه!

نمیدونستم فلسفه هم برای خودش علمه و کلی آدم اومدن و نظر دادن و رفتن. هرچند هنوزم به نظرم یه علم عادی نیست! ولی ظاهرا ما خیلی از غربیها در این علم جلوتریم اما تاثیرشو متاسفانه نمیبینیم (چون باید درونی باشه). وقتی 15 ماه پیش یکی بهمون گفت که بعضیا وسط دانشگاه درسو ول میکنن میچسبن به فلسفه، اصلا باور نمیکردم!!

چند تا نکته کوچولو راجع به مطالب قبلی: تو «قورباغه» میخواستم اینو بنویسم که آدمای مرموز برام همیشه جذابترن اما دیدم این قضیه همیشه هم درست نیست! تو «من» مثلا خواستم خودمو زیر سوال ببرم اما ظاهرا کسی توجه نکرد!! در ضمن پایانهشو هم زیاد جدی نگیرید، در واقع فکر میکردم بلبل وقتی غمگینه میخونه (اما الآن احساس میکنم اون قناری بود).

  
نویسنده : عباس ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤